نمیبخشم

این روزها احساس میکنم که از مهربانیم سوء استفاده میشود از اینکه هر که هرکاری کند و هر جور دلش بخواهد رفتار کند بگویم اشکالی ندارد و او نفهمید من که میفهمم  یا اینکه بگویم حتما منظوری نداشته من زیادی حساسم  یا اینکه فکر کنم من زیادی لوس و بهانه گیرم که با هر حرفی ناراحت میشوم و عکس العمل نشان میدهم

اما

درواقع اینگونه نیست گاهی باید ناراحت شوم گاهی باید به دل بگیرم و نبخشم گاهی باید عکس العمل نشان دهم مگر میشود از دست برادرم که برای مهمانی همه را دعوت کرده و به من بگوید ما که با تو این حرفها را نداریم تو میدانستی مهمانی بوده و لازم به دعوت کردن نبود چرا هنوز نیامده ای و خانمش هم از آنطرف صدایش بیاید که میگوید به ندا بگو تو دیگر گله ای نداشته باش من این همه مهمان دارم دیگر حواسم که نباید به همه چیز باشد و بجای کمک کردن تازه گله هم میکنی ؟ نباید ناراحت میشدم حالا با من این حرفها را ندارید و حس خودمانی بودنتان گل کرده مهران را هم نباید دعوت میکردید ؟ تازه برادرتان بگوید تو که خوب بودی هم بد شدی پاشو بیا و قضیه را با دو تا قربان صدقه ختم کند نباید ناراحت میشدم ؟؟؟؟

نباید از دست مادرم که با وجود نبود پدرم که حالا تنها تکیه گاه ما شده ولی با تمام مهربانیهایش گاهی اگر روزی تماسی نداشته و سراغش را نگیریم و احوالی نپرسیم نمیگوید حتما گرفتار بوده امروز من زنگ بزنم و احوالشان را بپرسم و تازه بعد از اینکه زنگ میزنم با ناراحتی شکایت کند و بگوید چه عجب یه سراغی از مادرتان گرفتید ؟ خب مادر من شما یکبار اینکار را بکنید فقط از ما توقع دارید خب من هم دوست دارم گاهی شما نگران من و دخترم و زندگیم شوید اینکه ما مشکلی نداریم و زندگی خوبی داریم که نشد بهانه گاهی شما هم مانند هر مادری دلتنگمان شوید و سری زده و روزی کنار نهال باشید و دلمان را خوش کنیم که مادرمان به فکر ماست نه اینکه احساس کنیم فقط به فکر خودش و کلاسهایش و آزادیهایش باشد ممکن است اینطور نباشد ولی وقتی میگوید بعد از پدرتان بگذارید هر جور میخواهم زندگی کنم وقتی حتی یکبار نشده از وقتی نهال به دنیا آمده بیاید و نگهداری دخترم را بر عهده بگیرد وقتی هیچوقت نمیپرسد شما از چیزی ناراحت نیستید وقتی سعی نمیکند خواهر و برادرهایم را دور هم جمع کند و باعث صمیمیت بینمان شود وقتی بعد از مدتها که میبینمش به جای اینکه برایش درد دل کنم میشوم سنگ صبورش و درد دلها و شکوه هایش و گلایه های فراوانش از خواهر و برادرهایم را میشنوم چه بگویم نباید ناراحت شوم که همه مادر دارند ما هم مادر داریم البته خدا شاهد است اگر بتوانم یک لحظه ناراحتی و غمش را ببینم اگر بدانم غصه ای ندارد انگار خدا دنیا را به من داده اگر بدانم کوچکترین مشکلی دارد زمین و زمان را به هم میریزم تا مشکلش حل شود ولی خب ناراحت میشوم که جایمان عوض شده و انگار من و خواهرم باید گرفتاریهای خانوادگی را سر و سامان دهیم و مدیریت کنیم به جای مادر ( هر چند که قربونش برم اینقدر دوستش دارم که هیچ وقت هیچ اعتراضی نداشته ام و به جایش هم گاهی . گاهی . گاهی کمک حالم بوده )

نباید از دوستی ناراحت شوم که هر چیزی را نباید همه جا بگوید و اعصاب و آرامشم را به هم نریزد با این سخنرانیهایش کلی باید فکر کنم و بالا و پایین بروم تا بتوانم خرابکاری و اشتباهاتش را ماستمالی کنم و او فقط بگوید ببخشید باز هم خر شدم نباید فلان چیز را میگفتم تو منو ببخش و مثل همیشه بزرگواری کن

از خواهر ، همکار، رئیس ، فامیل پدری که از فوت پدر تا حالا هیچ سراغی ازمان نگرفته اند ، همسایه ، دوست همه و همه که بگذریم که همه ناراحتیهایم ازشان مطمئنآ بجا بوده ولی همیشه با یک عذر خواهی و بیشتر وقتها هم نادیده گرفتنم قضیه فیصله یافته به مورد اصلی میرسم : کسی که هیچوقت ازش توقع نداشته که ناراحتم کند ، کسی که همه سعی و تلاشم برای آرامش و خوشبختی و سربلندی اش بوده خودش میداند که وظیفه ندارم پا به پایش برای تامین زندگی کار کنم ووقتی خسته از سر کار برمیگردم بدون هیچ استراحتی کارهای خانه را سروسامان دهم و با نهال سروکله بزنم قبول دارم که گاهی از فرط خستگی کم توجهی میکنم یا بدخلقی یا بدون بوسیدنش خوابم میبرد ولی این دلیل نمیشود که جلوی فامیل بگوید ندا آن زنی نیست که من توقع داشتم به من و نهال نمیرسد و همیشه خسته و کسل است شاد نیست بد اخلاقی میکند و...

من نباید ناراحت شوم که مثلا خواهرم که سختترین کاری که روزانه میکند رسیدن به سر و وضع و مو و پوست و آرایش و لباسش است و یک مهمانی ساده را هم خودش به تنهایی برگزار نمیکند و شاغل هم نیست و یک دختر هم بیشتر ندارد ولی همیشه تاج سر شوهرش است و در مهمانیها تعریف و تمجید است که ازیشان میشود و خانم است و از گل کمتر نمیشنود البته من ناراحت نمیشوم که اینگونه است حتما خواهرم لایق چنین زندگی و رفتاری است به خاطر قلب مهربانی که دارد تازه آنها با عشق هم ازدواج نکرده اند و یک ازدواج کاملا سنتی داشته اند ولی خب چرا نباید چنین برخوردی با من بشود و یا همین خانم برادرم یا همه خانمهای فامیل مهران که خدا را شکر همه مورد توجه هستند و همیشه بهترین القاب و تعریفها را از زبان همسرانشان میشنویم با اینکه همه میدانند که تعریف نباشد قابلیتهای من خیلی خیلی بیش از آنهاست ولی دریغ از یکبار تعریف شنیدن از زبان شوهر جلوی جمع . حالا تعریف نکند نخواستیم دیگر چرا بدگوئی میکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی خیلی ناراحتم با اینکه بعد از هر بار که اینکار را میکند خودش پشیمان میشود و عذرخواهی و ندامت و اینکه همه گفته هایم شوخی بوده ولی خب چرا میگوید این یکی دیگر اصلآ قابل بخشش نیست . من مستحق چنین حرفهایی نیستم فقط چون گاهی خسته ام و کمتر به خودم میرسم و یا با نهال بازی نمیکنم و فیلمی میبینم باید این حرفها را بشنوم نه مهران ایندفعه نمیبخشمت و هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم که اینقدر قدر نشناس هستی . اگر هم شوخی بوده بارها گذشت کردم ولی ایندفعه نه غم بزرگی روی دلم گذاشتی که حالا حالا و یا شاید هیچوقت پاک نمیشود اگر هزار بار دیگر جلوی همه تعریفم را کنی باز هم جبران نمیشود . 

نه اینبار بخششی نیست . ناراحتم ناراحت

 

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
پسرتنها

آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد .. امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری اپم دوست داشتی بیا

پسرتنها

گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام گر به ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین باز هم مشتاق روی دلکش جانانه ام یا ابا صالح المهدی دوست داشتی یه سربزن

صحرا

خصوصی داری

پسرتنها

سال هاست که تو رفته ای از این دیار... و من مجنون وار سر به بیابان گذاشته ام اما پیدایت نکرده ام حالا ده سال از آن تاریخ گذشته است برای خودم کسی شده ام!! اگر به کسی نگویی دیری است که رئیس اداره مجنونانم...! و امروز دستور دادم چشم هایت را روی دیوار نقاشی کنند تا دیگر به فکر فرار نیفتی!!

الهه

ندا جون از مامانا که نباید دلخور شد همشون یه جورایی وقتی پا به سن میذارن عقاید و رفتاراشون عوض میشه ولی همیشه مامانمون هستن تو هم ببخش دیگه و به قول خودت مثل همیشه بزرگواری کن

مرد تنها

سلام ممنون که پاسخ دادی فرشته مهربون بخدا اهل چاپلوسی نیستم اما تو زندگیم تو حرفها و صحبتها میفهم که تو قلب هر کسی چی میگذرد ممنونم که مهربونی وصداقت منطقی را شیوه زندگیت کردی بدان خدا همیشه باهاته شادم کردی کنار زندگیت همیشه سبز و خرم باشد خدا فرشته ها دوست دارد نه ادم بد را ممنونم