از عید مبعث تا امروز

همینطور که پارسال هم گفتم تولد قمری نهال جون روز عید مبعثه وما نذر داریم توی این روز شله زرد میپزیم چون من تنهایی نمیتونم یعنی بلد نیستم بپزم هر سال مامانم میومدن زحمتشو میکشیدن پارسال هم مواد را بردم خونه مادرجون و اونجا پختم که بازم مامان کمک کرد امسال که مامان نبودن و با شیدا رفته بودن تهران چاره ای نبود که به خونواده شوهر متوسل بشم و چون همه روز عید خونه پدر بزرگ مهران بودن ما هم بساط شله زرد پزون را بردیم اونجا و پختیم امسال یه حال و هوای دیگه داشت چون دایی های مهران خیلی کمک کردن و دعا خوندن و هی صلوات میفرستادن و خیلی با روحیه و معنوی بود و خوشحال شدم که رفتیم اونجا تازه کلی از شله زردها بین کسانی تقسیم شد که خدا را شکر مستحق بودند و بقیه اش را شب با مهران بردیم در خونه فامیل و دوستامون . خدا را شکر که یکسال دیگه این توفیق نصیبمون شد .

عکس هم نگرفتم چون شلوغ بود و زشت بود جلوی اون همه آدم عکس بگیرم مگه چه خبر بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...........................................

نهال را کلاس ارف ثبت نام کردیم و شنبه ها عصر ساعت 7 میبرمش و یکساعتی میشینم تا کلاسش تموم بشه و برگردیم خیلی علاقه داره و با اینکه بقیه بچه ها جلسه هشتم بودن که نهال را بردیم ولی مربیشون میگه خودش را رسونده به بقیه و حتی خیلی بهتر از اونا میتونه ملودی ها را بزنه و نتها را میشناسه و داره برای کنسرت شهریور آماده اش میکنه خدارا شکر بچه ام هنردوست و هنرمنده مثل مامانش بی هنر نشده

....................................

جمعه هم دایی شهرام نهال خانوم دعوتمون کردن خونه اشون جهت ولیمه خونه جدیدی که خریده بودن رفتیم خوش گذشت همه بودن از مادرجون و پدرجون تا دایی و خاله ها و شیدا هم از تهران اومد و دور هم خوب بود . مبارکشون باشه خونه خیلی بزرگ و شیکی بود امیدوارم براشون پر از شادی و جشن و خوشی باشه همیشه

شب هم مامان مهران دخترعموی تازه ازدواج کرده اشو پا گشا کرده بود بعد از خونه شهرام رفتیم اونجا و تا آخر شب هم اونجا بودیم و منم براشون دسر درست کرده بودم و خیلی مقبول افتاد و دیگه شب جنازه هامون رفت توی رختخواب اوه

........................................

و اما دیروز روز خیلی خوب خانواده سه نفرمون بود از سر کار که اومدم با هم خونه را مرتب کردیم با هم شام پختیم رفتیم پارک و ورزش و بازی کردیم رفتیم خیاطی من 2 تا مانتو دادم برام بدوزه اومدیم خونه با هم شام خوردیم و فیلم دیدیم و با لبی پر خنده سه تایی کنار هم خوابیدیم و با کلی حرف خوابمون برد از شیرین زبونیا و مهربونیا و اخلاق خوب دخترم هر چی بگم کم گفتم الهی قربونش برم که روز به روز خانوم تر میشه

                             

 

 

/ 9 نظر / 43 بازدید
خیاط باشی

ایشالا نذرت قبول باشه راستی لینکت کردم

مغازه دار

[زبان][لبخند]واي سر صبح چه عكساي نازي مي بينيم اينجا

پسرتنها

[گل]

نشميل

قبول باشه عزيزم