زن ، زن است

دیروز بعد از دریافت پاداش از طرف شرکت راهی بازار طلا فروشها در میدان نقش جهان شدیم این بازار در انتهای بازار قیصریه قرار دارد و بسیار زیباست از مغازه های پر زرق و برق و سنتی و صنایع دستی دیدن میکردیم و لذت بسیار می بردیم نهال هم که حسابی کیف کرده بود و میگفت من همه این وسیله ها را دوست دارم همشون قشنگه و کلی برای خودش میگشت و خوشحال بود یه بازارچه کوچیک و پر از گل و یه حوض آب بود رفتیم توش ، داشتم از نهال کنار حوض قدیمی عکس میگرفتم چند تا توریست اومده بودند ما را نگاه میکردند مرد مسنی با چشمان آبی محو تماشای من بود سنگینی نگاهش را حس کردم برگشتم به طرفش و با لبخندی نگاهش را پاسخ دادم مهران هم سلام و احوالی کرد و آمد جلو مرد کمی با نهال بازی کرد جالب بود برای من روی سنگ فرشها کنار حوض نشسته بود و صدای حیوانات را در می آورد و هر از گاهی نگاههای طولانیش به من را فراموش نمیکرد و لبخندی، پرسیدم اهل کدام کشور است گفت آلمان و کارتی در آورد که آدرس ایمیل و اسم و فامیلش بود و داشت میداد به من و اسمم را میپرسید که ناگهان صدای جیغ و داد زنی توجه همه را به سوی خود جلب کرد و چنان به سمت مرد حمله ور شد که من فقط هاج و واج نهال را بغل کرده بودم که از غضب زن نترسد و نمیدانید چه بر سر این مرد بیچاره که نیاورد داد و هوار بود که نثارش میکرد و به دنبال خود میکشیدش و اینگونه بخت آلمانیه مو بور چشم آبیه من از دست رفت با مهران کلی خندیدیمخنده مهران میگه : جون تو جون زنا کنن آخرش حسودن و نمیتونن توجه شوهراشون به یه زن دیگه را ببینن حالا چه ایرانی چه آلمانی چه پیر و چه جوون . چه کنیم دیگه زنیم فرشتهاینم از غیرتمندی شوهر ما که ایستاده بود و چشم چرانیهای مرد را با خنده جواب میداد افسوس

        عکس دقایقی قبل از فاجعه گرفته شد

---------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه در راه برگشت از شرکت مهران تماس گرفت که نهال حالش خوب نیست و میام سر راه تا ببریمش دکتر . بردیمش پیش خانوم دکتر خودش و ایشون فرمودند که هر پنج دقیقه دو قاشق ا آر اس بدین بخوره که آب بدنش تموم نشه وگرنه باید سرم بزنه و در کمال ناباوری شنیدیم که خانومی گفت من از این شربتا نمیخورم و برام سرم بنویسید هر چه هم گفتیم قبول نکرد و ما به همراه سرم راهی درمانگاه شدیم و باز هم در کمال ناباوری دیدیم که عزیز دلمان برعکس مادر ترسویشان بسیار شجاع میباشند و بدون هیچ مقاومت و ترسی سرم وصل شد و پرستارها و بخش تزریقات با دو شاخ از سر در آمده از مهران خواستند که برایش کادوئی تهیه کرده که به عنوان جایزه شجاعت به ایشان اهدا کنند و مهران با یک بغل کتاب و مدادرنگی و برچسب و دفتر و .... کادو شده وارد شد و با جیغ و دست و هورا این افتخار بزرگ نصیب دختر ما شد که من هنوز از ترس وصل شدن سرم بیرون از اتاق داشتم به خود میلرزیدم الان خدا را شکر حالش خوب است ولی مهران از دیروز و من هم از امروز گلاب به روتون درگیر این ویروس لعنتی شده و پیچ بدنمان شل گشته و از همه طرف بیرون روی داریم.نگران

  دست دختر خانومی گلم بعد از وصل شدن سرم

       مادر برات بمیره که اینقدر مظلومی ننهماچ

ای خدا همه مریضهای دنیا را شفای عاجل عنایت بفرما و بیماری را از منزل ما دور گردان . آمیییییییییییییییین .

/ 4 نظر / 333 بازدید
شیدا

ایشاله بچه ها هیچوقت روی مریضی را نبینن

محمد

پس چرا همچین شدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باریک اله به آقا مهران