تاکسی

صبحها سرویس منو سر کوچه مون سوار میکنه و من مجبور نیستم با تاکسی مسیری را طی کنم فقط چند قدمی پیاده روی تا ایستگاه مربوطه و خدا نکند از دور ببینم که منتظرم هستند و زودتر از من به ایستگاه رسیده اند آنوقت به جای راه رفتن باید بدوم و نفسهای به شماره افتاده از تنبلی را در صندلی ام جا بیاورم . اما بعد از ظهرها سرویس مان چون راه برگشتش از مسیر دیگریست جایی پیاده میشوم که مجبورم دو مسیر سوار تاکسی شوم  آنجائی که پیاده میشوم پر از تاکسی است ولی دریغ از یک با انصاف که مرا چون وسط راه پیاده میشوم  سوار کنند همه شان هم دیگر میدانند مقصدم کجاست ولی هر روز میپرسند خانم کجا و وقتی میگویم فلکه میگویند نه نمیرویم . یک روز که عصبانی بودم دعوای شدیدی با تک تکشان کردم که شما که میدانید من کجا پیاده میشوم و هیچ کدامتان هم سوار نمیکنید چرا هر روز میپرسید ؟ از این به بعد اگر تا شب هم مجبور باشم بایستم با هیچکدام از شما حاضر نیستم بیایم .

اینگونه بود که اینها هر روز که من از سرویس پیاده میشوم بدتر از خاله زنکها سرهایشان را در هم میکنند و یواشکی نگاه میکنند که من کی و با چه کسی میروم.

و من بر خلاف میلم گاهی باید با هر ننه قمری که جلوی پایم ترمز میکند سوار شوم البته نه هر ننه قمری ها از آن ننه قمرهایی که احساس کنم مسافرکش هستند و فکر پلیدی در ذهن ندارند ان شااله.

و در همین راستا گاه اتفاقهای جالبی می افتد :

1 - یکروز سوار یک ماشینی شدم که راننده تقریبا مسنی داشت و یک پسر جوان و یک دختر بچه هم سوار بودند . دخترک صندلی عقب و پسر جلو نشسته بود . یکم که رفتیم دختر بلند شد و پشت سر راننده ایستاد و گفت : بابا شکل زندایی لیلاست من اول نفهمیدم که من را میگوید ولی دنباله حرفهایش مرا از این اشتباه درآورد > بابا کیفش مثل دکتر هاست . عینک هم زده و بعد از این که از اطلاعرسانی دقیقش خنده ام گرفته بود شنیدم که میگوید بابا حالا هم داره میخنده بعد دیگه من اینجوری شده بودمتعجببلند بلند هم میگفت و نه پدر و نه برادرش ساکتش نمیکردند . چی بگم والا............

2 - روزی سوار یک تاکسی گردشی شدم که راننده پیر و ژولیده و زاقارتی داشت و هیچکس هم غیر از من مسافرش نبود به چراغ خطر رسیدیم که ناگهان سبز شد راننده نگاهی در آینه کرد و گفت : من هر وقت به این چراغ میرسم سبز میشود نمیدانم از خوش شانسی من است یا مسافرام و دوباره نگاه هیزش را به آینه انداخت و گفت حالا میفهمم که به خاطر مسافرای خوشگلمه که تا میرسم سبز میشه ( البته چشمان هیزشون خوشگل میدیدا ) ولی من باید چی جواب این پیرمرد کثیفا میدادم خوب بود ؟عصبانی

3 _ سوار ماشینی شدم و بعد از را افتادن ماشین دیدم راننده گرامی  آ . خ. و .ن .د تشریف دارن و امامه شان- عمامه شان  را درآورده و روی صندلی کنارشان گذاشته و فقط هم تمایل داشتند که خانم ها را سوار کنند و باز هم تمایل داشتند که سر صحبت را باز کنند و دلی داده و قلوه بگیرند که اینجانب به علت تهوع شدید از این حرکت زشت به مقصد نرسیده پیاده شدم . کلافه

4 - خانم محترمی مسافر کشی میکرد و مرا سوار کرد و گفت که کل مخارج خانه را با همین مسافر کشی و یک سرویس مدرسه به دوش میکشد و کسانی را که میشناسد به صورت آژانس و تلفنی هم جابجا میکند  شماره تلفنش را گرفتم و گاهی که میدانیم ساعتهای زیادی را باید رانندگی کنیم و باز هم ساعتهای زیادی را باید دنبال جای پارک بگردیم واصلا حال و حوصله نداریم تلفن میکنم و زحمت این کار را بر گردن خانم راننده مهربان می اندازم و سر کیف و سر حال همه اموراتم را انجام میدهم .نیشخند

5 _ پیرمردی با یکی از این تاکسیهای آبی قدیمی سوارم کرد و سر صحبت را باز کرد که دختر 17 ساله ام سرطان دارد و برای شیمی درمانی از یکی از شهرستانهای نزدیک آوردمش اصفهان ولی هزینه شیمی درمانی امروزش را ندارم و از صبح مسافرکشی کردم و هنوز مبلغ کافی جمع نشده و دخترم و زنم در بیمارستان منتظرن و همه وسایل خانمان و فرش زیر پایمان را هم فروخته ایم و هر کسی هم که بوده کمک کرده ولی هزینه های درمانش خیلی زیاد است و دیگر توان ندارم و... من هم با دلی شکسته هر چه پول در کیفم داشتم دادم و آدرس هم دادم که بعدن بیاید و باز هم کمکش کنم . با مامان داشتم صحبت میکردم و جریان را گفتم و گفتم هر کاری میتوانید برایش بکنید و من آدرس دادم قرار است بیاید که مامان آب پاکی راروی دستم ریخته و فرمودند که یکبار هم ایشان به تور همین آقای راننده افتاده اند و کل دارائی موجود در کیفشان را بخشیده اند و شماره طرف را هم گرفته برای کمک ولی دریغ از یک کم راستگوئی این آقا . بله اینگونه من و مادرم از یک سوراخ دو مرتبه گزیده شدیم و به این فکر کردیم که به چه کسی میشود اعتماد کرد و محتاج واقعی را چگونه کمک کنیم و آیا من دیگر دلم به حال کسی میسوزد یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیال باطل

و این جریان تاکسیهای ما همچنان ادامه دارد....

 

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
سحر

عجب خاطرات جالبی....

نغمه مامان رها

چه جالب . منم مینویسم از این خاطره ها

ملودی

چه خوب بازم بنویس از این خاطرات کلی خندیدم از بعضیهاش