مسدود

روزهای خوبی ندارم

ماههاست درگیر مسائل ریز و درشتی که برادر کوچیکه سالهای زیادیست همه مان را درگیر آن کرده روز و شب برایم نگذاشته مدتها بود خودم را زیاد درگیر نمیکردم ولی این چند ماهه اخیر با کنار کشیدن برادر بزرگم و رفتن خواهرم به تهران و کلی علتهای دیگر بلاجبار و به خاطر دل رحمی و حس خواهرانه ای که نمیتوانم کنار بگذارمش باعث شده که شدیدا به هم ریخته و عصبی و پر از استرس باشم  با هر زنگ تلفن و اس ام اس قلبم را توی دهانم حس میکنم و در ذهنم هزار جور اتفاق و خبر و داد و گلایه مرور میکنم  تا جواب دهم نمیدانم کجای کارمان اشتباه بود اگر تربیت بود که ما هم فرزند همین خانواده ایم و اگر صلاح خداست که یعنی 16 سال زمان کمی است برای برگشتن آرامش به خانواده ما و اگر رفتن بابا دلیلش است او که قبل از این هم همین بود نمیدانم چه حکمتی دارد و چه کم کاری کردیم که اینچنین شد و باز هم فقط امیدمان به خداست و تنها معجزه ای که باید رخ دهد وگرنه تمام راهها و چاره ها و چه و چه و چه به بن بست رسیده و ما را ناامید تر از روز قبل.

هجوم فکر و ناراحتی مرا که خنده از لبانم محو نمیشد تبدیل به شخصیتی آرام و کم حرف کرده که بجز ساعتهایی که شوهرم و دخترم کنارم هستند و سعی میکنم فراموش کنم بقیه اش به فکر و چاره اندیشی و حرص خوردن میگذرد .

چند روزی تهران بودم کنار مامان و خواهرم ولی آن چند روز هم فقط به فکر و ناراحتی و اعصاب خرد شدن سه تاییمان گذشت بدون هیچ لذتی که از دور هم بودن ببریم فقط نهال و خوهرزاده ام کنار هم بازی کردند و تفریح باز هم جای شکرش باقیست .

حوصله روزمره نوشتن هم از من گرفته شده و فقط برای سپری کردن اوقات بین زمان کاری فقط میخوانم

نمیدانم تا کی ولی باید دل را به بیخیالی بسپارم و از این مخمصه خودم را بیرون بکشم.

به امید روزی که بیام و به همتون خبر رهایی و شادی خانوده ام را بدهم و یا شاید خبر مامان شدن دوباره و یا نقل مکان به خانه نو و یا ...نمیدونم فقط مطئنم روزی برمیگردم که خبر خوشی در راه باشد .

پس تا آن روز خدانگهدار

التماس دعا

 

/ 12 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دخمل خوب

sسلام وب خوبی داری اگر موافقی با هم تبادل لینک کنیم بیا سری به سایت من بزن و آدرستو ثبت کن منتظرتم

کمند عندلیب

سلام من امروز از طریق گوگل وارد وبلاگ شما شدم چندتا از مطالبت را خوندم اینا را واقعا خودت نوشته بودی اگه اینطوری واقعا بهت تبریک میگم خیلی خوبه راستی من یه سایت زدم یه قسمت ثبت آدرس وبلاگ داره و فقط از وبلاگ نویسای خوب و حرفه ای مثل شما دعوت می کنم تا بیان وبلاگشون را ثبت کنن شما هم بیا منتظرتم کمند

شیوا

فکر کردم دیگه نمیای وبلاگ. همه چیز همینطور نمیمونه. بالاخره این روزها هم تموم میشه. امیدوارم زودی برگردی و از اتفاقات خوب زندگیت بنویسی

امیلی

تازه با وبلاگتون آشنا شده بودم که گفتید خدانگهدار منم مثل خودت حوصله دل دماغ روزمره نوشتن را ندارم بخصوص پس از سالگرد خواهر جوانمرگم http://www.emilyofnewmoon.blogfa.com/post-58.aspx خدا نگهدار التماس دعا

علی اکبر

ﻪ ﮐﻼﻍ ﻭ ﻳﻪ ﺧﺮﺱ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﭼﺎﻳﻲ ﻣﻴﺪﻩ ﭼﺎﻳﻲ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲ ﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻴﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ! ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﺑﺎﺯ ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻣﻴﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻴﭙﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻴﮕﻪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﮐﻼﻏﻪ ﭼﺮﺗﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﮐﻨﻪ ... ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻴﺎﺭﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻴﭙﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭ ﻣﻴﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﺧﺮﺳﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻬﻮ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺪﺍﺭﺍ ﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮐﺸﻮﻥ ﮐﺸﻮﻥ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﻴﺒﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﮐﻼﻏﻪ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻪ: ﺁﺧﻪ ﺧﺮﺱ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻣﮕﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻱ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﺭﺑﻴﺎﺭﯼ؟ ﻧﮑﺘﻪ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ : ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻗﺖ ﺍﺭﺯﯾﺎﺑﯽ ﮐﻨﯿد

توشیبا

خوبه بدبختی ادمو به بهشت نزدیک می کنه صبوری کن