دفتر خاطرات 1

درسم که تموم شد با معرفی یکی از دوستام توی یک شرکت بیمه مشغول بکار شدم مدیرش یه آقای جوونی بود و خیلی متشخص و خیلی هم به من احترام میذاشت ولی صاحب امتیاز شرکت خانمش بود که عقد بودند و تهران زندگی میکرد هر 1 ماه یکبار تقریبا چند روزی می آمد و سرکشی میکرد و میرفت در این رفت و آمدها بود که فهمیدم با اینکه هفت سالی با هم دوست بودند و بعد ازدواج کردند  رابطه خیلی سردی دارند و خانم هم شدیدا به آقا بدبین است بطوری که بین روز و سرزده و ناگهانی در دفتر را باز میکرد و سراغ شوهرش را میگرفت بعد از حدود یکسال یکروز که گفت من به آقای ... خیلی اعتماد دارم ولی به اطرافیانش نه ماندن را جایز ندانسته و عطای کارکردن در این محیط را به لقایش بخشیده و بدون تسویه حساب آنجارا ترک کردم که هنوزم کلی ازشون طلبکارم .

بعد از آنجا بود که همسایه شرکت که در حال تاسیس یک شرکت ارتباطی بین المللی بود و با خانم و خواهرانش هم دوست صمیمی بودم به من پیشنهاد کار در شرکت تازه تاسیس را داد و چون خودش هم چند شرکت و کار دیگر داشت مسئولیت کامل دفتر را به من سپرد دیگر از شرکت در کلاسهای آموزشی گرفته تا خرید وسایل و سفارشات و انجام کارهای مربوط به راه اندازی و اداری در سازمانهای مربوطه همه و همه با من بود . دوست داشتم و هر روز پخته تر و کار بلدتر از روز قبل تا اینکه شرکت تاسیس شد و خیلی هم سریع مشتریهای زیادی پیدا کرد که از صبح تا عصر که آنجا بودیم وقت سر خاراندن هم پیدا نمیکردیم به غیر از موقع ناهار . به غیر از من و خواهر همین مدیرعامل بقیه پرسنل از ارامنه عزیز بودند و به جرات میتوانم بگویم که بهترین دوستانم بودند که در این مدت چقدر با هم صمیمی شدیم و چقدر روزهای شاد و خوشی را طی میکردم از خواستگاران رنگ و وارنگی که هر روز پیدا میشد و جلسات بحث و تبادل نظر راجع به شخص مذکور و خنده هایی که در این بحثها تمامی نداشت . روزهای بی دغدغه و شاد و رهای دوران آغاز جوانی و مجردی . یکسال بود که اینجا بودم تا اینکه ....

ادامه دارد.... 

/ 3 نظر / 8 بازدید
گل دختر

این یه بوسه مخصوص برای نهال گله [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]