حالم خوش نیست

مشکلات برادر کوچیکه تمومی نداره و ما همیشه باید یک گوشه دلمان بابت اتفاقها و خرابکاریها و ناسازگاریها و تنهایی هایی که فقط خودش باعثشه ناراحت باشه همیشه وقتی مامانو میبینیم و یا تلفنی حالشو میپرسیم اول باید سراغ اونو بگیریم که خوبه ؟ اذیتتون نکرده ؟ اتفاق جدیدی نیفتاده ؟  کار خوب ماشین مدل بالا همه امکاناتی که توی خونه براش فراهمه هیچ کدوم براش خوشایندی نداره و مدام در حال غر زدن و روی اعصاب رفتن مامان و ما هست هیچ وقت از داشته هاش راضی نیست و یک بشر ناشکر به تمام معناست اونوقت مامان هم هر چند وقت یکبار که الان بیشتر شده ولش میکنه و میره خونه مادر بزرگم حق داره به خدا اصلا قابل تحمل نیست ولی قبول که نمیکنه میگه از بس مامان منو گذاشته رفته به خاطر تنهایی اینطوری شدم شما همه سر خونه زندگیتون هستید و نمیدونید من اینجا تنها چی میکشم دلم براش میسوزه تو اوج جوونی نه دوستی برا خودش گذاشته نه تفریحی میره نه سر کار با کسی میسازه نه تو فامیل کسی ازش راضیه ما هم که هر ماه یه بار یا کمتر میدیدیمش یا دور هم خونه اشون جمع میشدیم به خاطر اخلاق و عصبانیتش دیگه چند ماهیه طرفش نرفتیم اگه گذری جایی دیدمش با یه دعوا از هم جدا شدیم اینقدر دلم گرفته که حد نداره دیگه راه حلی نبوده که براش اجرا نکنیم همه این مشکلات از بعد از فوت بابا به اوج رسید همیشه میگم خوبه بابا رفت و این اتفاقها را ندید اما بعدش میگم بازم بودنشون بهتر بود حداقل تا بود همه دور هم بودیم مگه چند تا خواهر برادریم که اینقدر به خاطر یه بز گر مجبوریم از هم دور باشیم ؟ تلاشهای مهران واسه اینکه دلمو شاد کنه فایده نداره توی مهمونی که جمعه رفتیم خونه پسر دایی ام میخواستم از ناراحتی بترکم که همه خواهر برادرا اینقدر صمیمی دور هم بودن و ما هر کدوم یه طرف عصر هم که اومده مامان را ببره خونه دوباره دعوا شده و مامان برگشته خونه مادرجون و دیگه راضی نیست باهاش زندگی کنه و من این وسط موندم از یه طرف مامانم و از طرف دیگه برادرم که اصلا نمیدونم توی این چند روز چی خورده و تنهایی چه کرده با خودش و تلفنها و اس ام اس های وقت و بی وقتش امونمو بریده . حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم و غصه اینو میخورم که خودمون توی زندگیمون هیچ مشکلی نداریم ولی بابت این موضوع یک روز دل خوش برامون نمونده میخوام برم یه جا فقط بشینم گریه کنم و ناله کنم به درگاه خدا که یه راهی جلوی پامون بذاره و یه جوری مشکلمونو حل کنه خودش میدونه که چقدر دارم عذاب میکشم بابت خانواده از هم پاشیده مامانم به خودش قسم دلم لک زده واسه اینکه یه روز همگی دور هم خونه مامان جمع بشیم و بگیم و بخندیم و خوش باشیم بدون هیچ دلخوری و کدورت و اعصاب خرد شدنی . دلم لک زده واسه دستپخت مامان . دلم لک زده واسه اینکه یه شب با دخترم برم خونه مامان بخوابم . دلم لک زده واسه اینکه با مامان برم خرید بدون اینکه حرفی از بدیهای حمید باشه تلفنی و دادی و دعوایی نباشه

ای خدا یعنی میشه

نذر میکنم براشون شما هم دعا کنید که زندگی مامانم سر و سامون بگیره و همه جونها به راه راست هدایت بشن. دعاها و انرژیهای مثبتتون برای آرامشمو شدیدا نیاز دارم که دلم بد جور گرفته

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
المیرا-چاقی خوشبخت

ای خدا چی بگم؟؟؟ راستش من برادر ندارم ولی یه پسر دایی داشتم که با هم زندگی میکردیم وهمه این اذیت هارو داشت!برایه همین درکت میکنم ومیدونم چقدر دلت گرفته.... به مامان بگو بره مشاور شاید یه راهی جلویه پاش بزاره

آرنوشا

خدا ايشالله به راه راست هدايتش كنه. مي گم نظرتون چيه در موردش با يه مشاور مشورت كنيد؟

نشميل

ان سردرگمي زندگي بيشتر جوون هاي الانه ايشالله درست ميشه عزيزم

اندر احوالات ...

هیچ وقت باهاش حرف نزدید ببینید مشکل اصلی اش چیه؟ یا مثلا ببریدش پیش روانشناس

غزل

عزیزم این رمز ما رو خصوصی کن آبرومون رفت[عصبانی]