خواهرم

خواهرم و خانواده اش برای زندگی رفتند تهران

چند سالی بود زمزمه میکردند ولی تا درس دخترش تمام شود و دانشگاه قبول شود و کارهای شوهرش سر و سامان بگیرد هر بار عقب افتاد تا اینکه یک دفعه آمدند تهران و خانه ای گرفتند و در عرض یک هفته همه اسباب و اثاثیه جمع شد که این اسباب مقدار متنابهی لباس و وسایل آشپزخانه و ظروف و وسایل تزئینی بود مابقی از جمله مبلها و سرویس خوابها و کلی وسیله دیگه فروخته شد که بر اساس دکوراسیون خانه جدید دوباره خریداری شود .

دیشب همراه مادرم رفتند تهران و انگار گوشه ای از قلب من را هم با خود بردند با اینکه خیلی خیلی رفت و آمدی با هم نداشتیم ولی تا وقتی که من ازدواج نکرده بودم همیشه خدا من خانه ایشان بودم همه خریدها و تفریحات و رازهای زندگی ام با یکدانه خواهرم بود و یدونه دخترش که خیلی با هم رفیق بودیم چند سالی بود که دیگه آنچنان جیک تو جیک نبودیم و من به زندگی و کار و بچه داری خودم مشغول بودم و او هم

ولی بیشتر زحمتهای مامان با او بود و با مهربانیهای زیادش غمخوار ما و مامان و برادرهایم بود

از وقتی فهمیدم میخواهد برود بغضی گلویم را گرفته و لعنتی خالی نمیشود وقتی رفتم خونه اشون داشت وسایلش را جمع میکرد به بهانه ای رفتم بیرون و اشکهایم را سرازیر کردم ولی فایده ندارد بی حوصله و بد خلق شده ام و نمیدانم این غصه کی از دلم میرود .

خواهر عزیزم شیدا

خواهرزاده گلم یکی یکدونه خاله نعیمه و

شوهر خواهر بهتر از برادرم حسین آقا

امیدوارم هر گوشه این سرزمین که هستید شاد و خوشحال و موفق باشید، هوای همدیگه را داشته باشید ، به اون چیزهایی که میخواین برسید و آرامش از زندگی قشنگتون بیرون نره .

/ 1 نظر / 6 بازدید