این روزها

نمیدانم از کجا شروع کنم از تولد دخترم و یا اتفاقی که در خانواده افتاده و همه درگیرش هستیم  از ماه رمضون و مهمونیاش و یا روزانه ها ....

* امسال نمیخواستم برای نهال تولد مفصل بگیرم هم اینکه ماه رمضون بود و همه بی حال و هم اینکه میخواستم کیکی بخرم و روز تولدش به کلاسی که میرفت ببرم و با دوستها و همکلاسیها ساعتی جشنی بگیریم و خوشحالش کنیم و یا خودمان - خانواده 3 نفره مان -جشن کوچکی بگیریم ولی روز تولد عسل - دختر دایی نهال - که یک هفته زودتر بود زندایی شادی نهال اعلام فرمودند که خیر نمیشود ساده برگزار کنید و ما هم دعوتیم و اینگونه بود که تصمیم عوض شد و جشن ساده ما تبدیل شد به یک جشن حدودا 25 نفره و خانواده من و مهران و آقاجون و مادرجون و بقیه همگی دعوت شدند و طبق نظر خواهی برای افطار و غذای جشن تولد که شد این :

بله کله پاچه لذیذ

برای پنج شنبه دعوت شدند و ما سه شنبه رفتیم فروشگاه رفاه و خریدهامونا کردیم و کله پاچه های تمیز شده هم گرفتیم و تازه مهران تو خونه هم حسابی شستشون و روز پنج شنبه از صبح مامان طیبه زحمت کشیدند و پختنشون و ما فقط به همین بسنده نکردیم و ماهیچه هم پختیم در کنارش که گفتیم شاید بچه ها کله دوست نداشته باشن و گوشت بخورن.

ظهر که از سر کار رفتم خونه بویی پیچیده بود تو کل خونه و چون غذا این بود من کار زیادی نداشتم چون نه سالاد و دسر میخواست و نه مخلفات فقط من میز افطاری را چیدم و خرما و نون پنیر و گردو و ... و خیلی راحت به بقیه کارهام رسیدم که مامانم زنگ زدن و گفتن شهرام و شادی ( برادرم و خانمش) که باعث و بانی مهمونی بودن . نمیان و فقط بچه ها را میارن . خیلی ناراحت شدم و گفتم چرا ؟ اصلا شادی میخواست که من جشن بگیرم و چی شده ؟ که گفتن دیشب شادی اومده قابلمه آب جوش را از روی گاز برداره و چون چند قطره روغن ریخته بوده کف آشپزخونه پاش لیز خورده و آبجوشها ریخته روی بدنش و از دیشب تا حالا بیمارستان سوانح سوختگی هستند و احتمال جراحی داره و خیلی حالش بده . آره خلاصه حالمون بدجوری گرفته شد و خدا میدونه اگه زودتر فهمیده بودم مهمونی را به هم میزدم ولی چون غذا پخته شده بود و مهمونای دیگه هم دعوت بودن و از هیچ جا خبر نداشتن نمیشد کاریش کرد بله جشنمون بدون دایی شهرام و زن دایی و البته با حضور عسل و مسیح برگزار شد ولی خیلی توی ذوقمون خورد بلاخره هر چی باشه جاشون خیلی خالی بود و همه ناراحت وضعیت شادی بودیم اما خدارا شکر فقط بدن و پاهاش سوخته و صورتش هیچ آسیبی ندیده ولی سوختگی شدیده و الان حدود ده روزه که بستریه و مامان خونه شهرام اینا مراقب بچه هاست .

عکس از تولد و کادوها که اکثرا نقدی بود حتما میذارم .

همگی از غذا لذت بردن و گفتن از هر غذایی بهتر بود .

بقیه شبها هم یا مهمونی بودیم و یا من و نهال تنها .

چهارشنبه هم مهمونی شرکت بود که توی یکی از هتلهای معروف اصفهان مدیرعاملمون دعوت کرد و خیلی خوش گذشت . دیدن خانواده همکاران و ساعتی کنار هم بودن فارغ از کار و استرس و لباس پوشیدن غیر از عرف کار خیلی لذت بخشه .کلی هم عکس گرفتیم.ولی قبل از رفتن سر یه موضوع خیلی کوچیک با مهران دعوایی کردم که خودم از بس خجالت کشیدم صد بار معذرت خواهی کردم و بوسیدمش و گریه و اصلا خودمو نمیبخشم که توی مهمونی حالش خوش نبود و هرکاری کردم نتونستم از دلش دربیارم و خیلی عذاب وجدان دارم ولی اون مهربونتر از ایناست که منو نبخشه . قربونش برم. 

دیشب هم با شیدا رفتیم خونه مامان و برای حمید - داداش کوچیکه - که زحمت کشیده بودن و برای بار اول روزه گرفته بودن شام پختیم و من هم براش آش و حلیم بادمجون بردم و خونه اشون را مرتب کردیم و کنارش بودیم که اونم ده روزه تنهاست و حاضر هم نیست بره پیش مامان خونه شهرام و دوست داره خونه خودشون باشه .

راجع به وبلاگ و وبلاگ نویسی و وبلاگهایی که میشناسم براشون تعریف کردم و همگی راغب شدن که برای خودشون وبلاگ درست کنن و بنویسن و بیشتر از همه شیدا تمایل داره اینکارو بکنه چون اون خاطراتش و نوشته هاش و شعرهاش خودش چندین دفتر شده و چه بهتر که جایی بنویسه که همه بتونن ازش استفاده کنن البته به من میگه بهت آدرس نمیدم .ناراحت

خیلی از این در و اون در شد ببخشید . سعی میکنم بهتر بنویسم و عکسها را هم بزودی میذارم . قول میدم.

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
5 دقیقه تا آشنایی

عزیزم همیشه به شادی . امیدوارم خانم دادشتم زود خوب بشه و نهال گلم 120 ساله شه