منتقل شده از وبلاگ قبلی

یکشنبه 11 اردیبهشت 1390

چهارشنبه شب که قرار بود بریم خونه مادرجون برای دیدن داییها مامان فرمودند که زندایی این چند روزه همش توی خونه بوده و میخوان برن پارک و ماهم باهاشون میریم . منم گفتم خب ما هم میایم پارک و امشبو دور هم تو پارک شام میخوریم و اینگونه بود که ما در پارک البته فقط دایی بزرگه و زندایی و خاله و مادربزرگ و خواهر و برادر را ملاقات کردیم و هنوز دایی کوچیکه داشتند در منزل عروس خانم زبان تقویت میکردند و تا جمعه ظهر که منزل مادرجون برای ناهار دعوت شدیم ایشان را ندیده بودیم و مهران که نتوانست ما را در این میهمانی همراهی کند ( به همان دلیل که دامهای زبان بسته ارزش بیشتری داشتند) ما کلی سر به سر دایی گذاشتیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و خوش بودیم تا پاسی از شب که با شهرام برگشتیم خانه و نهال که کل روز را بازی کرده بود و هیچ استراحتی نکرده بود و در راه پله های خونه مادرجون بالا و پایین رفته بود هنوز به رختخواب نرسیده بیهوش شد و این برنامه ها تا هنگامی که داییها ایران هستند ادامه دارد چون باید برایشان خاطراتی خوب بسازیم که وقتی در دیار غربت هستند با یادش حوصله شان سر نرود حالا من هم در فکر این هستم که یک میهمانی برگزار کنم  به تعداد کل فامیل مادری حدود ۴۰ نفر و هر روز یک تصمیم برای تهیه غذا . چهارشنبه هم خانه دختر دایی دعوتیم و سه روز آخر هفته که تعطیله قرار است برویم باغ اون یکی دختر دایی و شاید من میهمانی ام را در همان باغ بگیرم که اینجوری خیلی راحت تره . امید به خدا ببینیم چی میشه

                       

     عسل و نهال و مسیح - بچه های دایی شهرام

    این عکس مال پارسال تولد منه         

/ 5 نظر / 9 بازدید
بهار

این پسره چه نازه.قیافش بامزه است.بزرگ بشه فکر کنم خیلی دخترکش بشه[چشمک]