دفتر خاطرات 2

روزهای خیلی خوبی داشتم شاد و بی دغدغه با همکاران و دوستان محل کار خیلی خیلی خوش میگذشت و میهمانی ورفت و آمد و رستوران و خرید از روزمرگیهایمان بود که کلی شادی داشت برایمان . همه همدم و همراز هم بودیم همه میدانستیم دیگری چه مشکلی دارد و هر کاری میشد برایش انجام میدادیم .

تابستان 82 بود

دایی ام که با خانواده اش  تهران زندگی میکند و یکی از سران مملکت است زنگ زد و گفت چند روزی بیا تهران تا با هم سفری برویم . روزی که میخواستم بروم را یادم نمیرود ساکم را پیچیدم و آمدم شرکت تا عصر هم سر کار بودم ناهار را با یکی از دوستان در خانه اش خوردم و او که پدر و مادرش هم برای سرزدن به خواهرش رفته بودند تهران در خانه تنها بود از من اصرار که بیا با هم برویم که من هم تنها نباشم و از او انکار که کسی خانه نیست و من باید بمانم و با آنها نرفته حالا با تو بیایم و نیامد و من تنها راهی شدم پدرم مرا سوار اتوبوس کرد و سفارشات لازم و راه افتادم . کنارم خانم مسنی بود و خودش گفت که دکتر است و برای سمیناری به تهران میرود و دو صندلی ردیف کناری من دو پسر خیلی شیک با پیرهنهای سفید و مرتب و بوی ادکلنشان تمام اتوبوس را گرفته بود . بعد از کمی که رفتیم خواب تمام وجودم را گرفت و من که هیچگونه نمیتوانم خودم را در برابر خواب کنترل کنم به خواب عمیقی رفتم . نزدیکیهای قم بود که بیدار شدم و دیدم عینکم که روی پاهایم گذاشته بودم که بخوابم نیست داشتم زیر پاهایم را میگشتم که یکی از پسرها گفت دنبال این میگردید و عینک را سمت من گرفت و گفت وقتی خواب بودید افتاده بود برش داشتم که زیر پا نشکند و بعد از تمیز کردن شیشه عینکم با دستمالی که دستش بود عینک را به من داد تشکر کردم و از اینکه اینقدر شلخته بودم خجالت کشیدم از آن به بعد خیلی مرتب و شیک سر جایم نشستم و آهنگهای گوشیم را گوش میکردم . صندلی جلوئی یک آ‌.خ.و.ن.د محترم جلوس نموده بودند که وقتی دیدند بنده گوشی در گوشم است نمیدانم چقدر گوشهایشان تیز بود که از آنجا شنیده بودند و فرمودند خواهر ضبطتان را خاموش کنید صدایش مرا اذیت میکند و من که در تعجب بودم که چطور از آن دو گوشی کوچک درون گوش من ایشان صدا را شنیده بودند دور و برم را نگاه میکردم که عکس العمل بقیه را ببینم که دوباره همان پسر مربوطه گفت حاج آقا این که اصلا صدا ندارد و شما چطوری میشنوید که حاج آقا فرمودند به شما ربطی ندارد و من میشنوم و نمیخواهم که بشنومم و من بالاجبار گوشی را خاموش کرده که دختر حرف شنوی بودم . وقتی کمی گذشت پسر پرسید دانشجوئید که من گفتم نه درسم تمام شده و... سر حرف باز شد و فهمیدم که این دو تهرانی هستند و دانشجوی خلبانی و در اصفهان تحصیل میکنند . وقتی که میخواست ساکش را بیاورد که بین راه نه ترمینال پیاده شود پرسید که ساک شما کدام است برایتان بیاورم که بعد اذیت نشوید و برایم آورد و ایمیلش را برایم نوشت و همراه ساک داد و آرزوی سفر خوش کرد و پیاده شد و دستی تکان داد و این شروع آشنایی من با او بود ...

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
5 دقیقه تا آشنایی

من خیلی از خوندن خاطرات خوشم می یاد .انگار یه جورایی می تونی طرف مقابلت رو بهتر بشناسی . زود زود تعریف کن عزیزم

سپیده عمه آریانا

داستان داره یواش یواش جالبتر میشه . منتظر ادامه اش هستیم . عجب آ.خ .و .ن. د پر رویی بود[نیشخند][گل]