این روزها

این چند وقت خدارا شکر سرمون حسابی شلوغ بود

1 - سه شنبه هفته پیش :عمه مهران که پسرش از اندیمشک زن گرفته و ما هیچ کدوم ندیده بودیمش یه مهمونی دادند توی یکی از رستورانهای شهر و همگی بعد از خوردن شام رفتیم خونه و هر چی قر توی کمرهامون جمع شده بود را تا ساعت 1 شب خالی کردیم و حسابی ترکوندیم و عروس خانم را هم ملاقات کردیم که بسیار هم مورد پسند واقع گردید و چون مادربزرگ مهران اون شب حال خوشی نداشتند و نیومده بودند قرار شد دو شب بعد هم همین جمع در خانه مادربزرگه همین بساط را علم کنیم که آنجا هم باقی مانده قرها را ریخته و کلی انرژی تخلیه کردیم و بسی شاد شدیم و در همانجا تولد نازنین خانم - خواهر شوهر گرامی هم برگزار گردید و دیگر گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

2 - جمعه هفته پیش : مهران قرار بود ظهر بیاد خونه و چون وقتی میره سرکار دل کندن از دامها و درمان شان برایش کار بسی سختی است زنگ زد و فرمود که نمیتوانم بیایم و تا من آمدم مراسم جیغ زنی و غرزنی را آغاز کنم گفت برو خونه مادرجون که توی خانه تنها نباشید و حوصله تان سر نرود . اینگونه بود که من و نهال راهی خانه مادرجون شدیم که مهران همیشه به جای اینکه بگوید برو خانه مامانت میگوید برو خانه مادر جانت و من هنوز این راز را نفهمیده ام که چرا خانه مادرجان را ترجیح میدهد .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما مامان هم آنجا بودند و همینطور شوهر خاله ام از تهران و زندایی جدید که فعلا شوهرشان در دیار غربت منتظرند تا مراحل قانونی امتحانات سفارت آلمان همسرشان را با موفقیت به پایان رسانده و راهی بلاد غربت گردند. تا عصر آنجا گفتیم و خندیدیم و عکسهای قدیم و جدید قبیله را بازنگری کردیم و عصر راهی هایپر شدیم که کمی این بچه بگردد و از آنجا که در شرف آغاز سال تحصیلی هستیم چشم چشم نمیدید و جای سوزن انداختن نبود و بازار شامی بود برای خودش . در حین گشت زدن ناگهان دیدیم نهال نیست و مامان فقط کنارم هست و هر چه میگردیم انگار بیشتر از هم دور میشدیم و من که با چشمان گریان هر چه صدا در گلو داشتم بر سرم انداخته و دخترم را صدا میکردم که بعد از حدود یک ربع گشتن ناگهان صدایش را از پشت پله برقیها شنیدیم و مثل فیلمها لحظاتی دخترم را در آغوش کشیده و هردویمان یک دل سیر گریه کردیم و خوشی این چند روز همه در یک جا دود شد رفت هوا با این شوکی که بهمان وارد شد .

از آنطرف شیدا و نعیمه که چند روزی برای خرید تهران بودند تماس گرفتند که برایت چندتایی مانتو و کفش خریدیم و داریم برمیگردیم و بیا خانه مان خرید هایت راببر و من که در شوک گم شدن نهال جانی در بدن نداشتم در یک تصمیم ناگهانی برآن شدم که زنگ بزنم و فردا را مرخصی گرفته و هم خریدهایم را تحویل بگیرم و اینگونه بود که شب را در منزل خواهر جانمان به صبح رسانده و با یک بغل مانتو و کفش راهی خانه شدیم و شنبه خود را در کنار همسر و دختر به شب رساندیم که چه خوب است گاهی آدم الکی سرکار نرود و برای خودش یکروز خانمی کند در خانه اش .

3 - دوشنبه شب هم منزل پسرعموی مهران و مراسم نخودچی خوران و دیدن فیلمهای دو شب مهمانی عمه

4 - جمعه : یکی از کارگرهای شرکت مهران اینا یه باغ و باغچه خوشگل در اطراف اصفهان دارند که دعوت کردند برویم و هرچه میخواهیم میوه و سبزی بچینیم و حالش را ببریم که ما هم بی انصافی کرده به همراه پسرعموی مهران و خانواده بعد از خوردن ناهار در پارک راهی شدیم و تا دلتان بخواهد بادمجان و گوجه و فلفل و هلو چیدیم و دوروزی مشغول سرخ کردن و بسته بندی بادمجانها و البته ترشی بودیم .

5 -یکشنبه همین هفته : حمید - داداش کوچیکه . که خیلی لوسه و هنوز پختگی و تجربه زندگی مستقل را ندارد جان به لب مامان رسانده و هر روز بحث و دعوا بر سر اینکه کدامشان حق به جانب هستند و با تلفن و یا حضوری مراتب دلخوری از یکدیگر را به سمع و نظر من و شیدا و شهرام رسانده و اعصاب و روان همه را به هم ریخته بودندکه پس از ناراحتیهای فراوان برای مامان و اینکه از اعصاب ناراحت بیماریهای زیادی برایشان درست شده ( که بیشترش بعد از فوت بابا بوجود اومده ) تصمیم گرفتیم که جلسه ای برگزار کنیم و تکلیف این زوج که با اینکه همدیگر را بسیار دوست دارند و تحمل دوری حتی یکساعت یکدیگر را ندارند ولی دور از جونشان مثل سگ و گربه هر از گاهی به جان هم میافتند را معلوم کرده و خودمان را هم از این مصیبت رها دهیم . راهی منزل مامان شده و به تصور اینکه دعوای سختی بین دو برادر و ما و مامان رخ میدهد شوهر و دختر راهم نبرده ولی همه چیز به خیر و خوشی به پایان رسید و همگی گل و بلبل بعد از خوردن شام میگفتیم و میخندیدیم و چقدر خوب است که گاهی بدون شوهر و بچه و داداشی بدون خانم و بچه هایش و خواهری هم بدون شوهر و دخترش کنار هم ساعاتی را به مرور خاطرات گذشته خانواده سپری کنیم . پس از آن من مامان را باخودم راهی کردم که چند روزی خانه مان استراحت کنند . 

6 - دوشنبه : از طرف شرکت مهران ویلایی در باغبهادران که یکی از مناطق زیبای اطراف زاینده رود است بهمان داده و عصر دوشنبه همراه خانواده مهران و عمو و پسر عمو و مامان بنده راهی شدیم و جای همگی خالی تا دیشب هم ماندیم و خیلی خیلی خوش گذشت . از سرما لباس گرم پوشیدیم و کنار رودخانه کیف کردیم .

کلی عکس گرفتیم ولی نهال طبق معمول رغبتی نشان نمیداد .

روزهایی که نوشته نشد و جا افتاد غیر از سرکار آمدن و رسیدن به کارهای خانه چیزی نداشت .

/ 2 نظر / 6 بازدید
الی

چقدر اتفاق و سرشلوغی و خوشی و گشت و گذار...خوشحالم برات

xatoun

چه خاله بازی داشتین این هفته :)